نشونی

 

‌دارن خنده بر روی لبْ بعضیا

غمی تو نگاشون درونی شده

یکی روی لب طرح خنده ولی

دلش بین لبخند، خونی شده

 

به روزای خوبش یه دس می‌کشه..‌

‌دی اکسید کربن نفس می‌کشه..‌

میون قفس، یک دل مبتلا-

می‌کوبه خودش رو، روونی شده

 

نه ایوبِ توی بلاها اسیر،

یه سیر از چشاش مثل یعقوبِ پیر

نه که یوسفِ خسته از چاه و حبس،

زلیخای سیر از جوونی شده

 

ینی میشه این بازی بد تموم؟!

‌جای دستای بغضه روی گلوم!

یهویی می‌گیره می‌کوبه زمین!

دیگه روی منْ پهلوونی شده

 

فراموش کردیّ و رفتی کجا!

شدن هم‌نشینِ چشام قطره ها

به یادم یه قطره، توی این شبا

شده روی چشمات بشونی!؟ شده!؟‌

‌منو نه ولی باختی قلبمو

کدوم صندوق انداختی قلبمو؟

یه مبدأ یه مقصد نوشتی براش؟

یا مرسوله ی بی‌نشونی شده!؟‌

‌صدایی که دیوونگیم بود کو؟!

بگو چند کلمه، دوباره بگو

بگو، گوشِ جانم برای صدات

چه دلتنگ اگه بدونی شده!

 

می‌ترسم بِدم راز دل رو بروز

یه پیغمبر عاشقی که هنوز

‌تویی منکرش اما پنهونیْ باز-

برات سوره ی مهربونی شده

ـ#ـ

می‌دونم که پرواز، دوباره میاد

می‌دونم منو دوست داره.. میاد

پر و بال سرخِ زمین خورده ام

یه روز می‌شنوی آسمونی شده

 

واسه من یه نامهربون داد خدا..‌

‌ولی توی خوابم نشون داد خدا-

که روحم [پس از مرگ] پروانه ای

که رو شونه هات می‌نشونی شده

 

#آیدین_ساحلی 

 

 

شب

 

نشسته کنارم دو تا چشمِ لال 
نگاهی به گیسوی شب می‌کنند..‌‌

‌و با لرز، کم کم در آغوشِ پلک-
دوباره فرو رفته تب می‌کنند

 

شمیم صدایی از عطر گَلوش
شبانگاه کز کرده در گوش من
تَن ماهْ مثل خیالِ محال

شده تکه ابری در آغوش من

 

به تکرارْ آیینه های دلم
شکست و شکست و شکست و شکست
ببینید این نیمه جانْ داده را! 
امیدی به بهبودی اش نیست. هست؟

 

‌کجایند دستان مادربزرگ؟
کجا؟ حسشان روی رخسار من
‌شب جمعه ها حسِ سردِ تنم
هوس دارد آغوشِ سفتِ کفن

 

#آیدین_ساحلی

 

 

لبریز


با طفلِ تازه گم‌شده همدرد
با چشم‌های سرخْ همرنگم
می‌لرزد این دستان خون‌آلود
با حس و حال خویش می‌جنگم

 

با من بگو ای قصه ی لبريز
تا کی برای من چه ها داری؟
در کاسه ی چشمان من تا چند
چشمان خیسِ بچه ها داری؟

 

با من وفادارند می‌دانم
گل‌های خیس و سرخِ گلدانم
این زخم‌هایم خوب می‌رویند
با آب‌های شورِ چشمانم

 

هر پنجره، مانند دیوار است
با شیشه های سنگیِ دنیا
روی نگاه خونی ام پخش است
افسانه های جنگیِ دنیا 

 

از لشکرم تنها منم زنده
کار مرا پایان بده امروز
سربازهایت منتظر هستند
لب تر کن ای افسانه ی پیروز

 

#آیدین_ساحلی 

 

هوا

 

سکوت می‌کنم و این سکوت یعنی مرگ
فصولِ سال به مانند شاخه ای بی‌برگ

 

چه شد! چرا! چه کسی! در کجای راه انداخت!
دلی که گشت زمین‌گیرِ ضربه های تگرگ

 


هنوز بی‌دل و تنها به راهْ پابستم
و می‌کِشم روحی زخم خورده در دستم..‌

 

‌تو را به جانِ فرزند خود بگو دکتر-
به مادرم من بیمار نیستم، هستم؟

 


هوا سیاه، هوا سرخ می‌شود گاهی
شبیه به نفس آخرینِ آن ماهی-

 

که رو نهاده کف تُنگ خالیِ شبرنگ
هوای تَنگ! تو از جان من چه می‌خواهی؟

 


بزرگ شد پای کفش جیرجیرکی ام
چه زود ریختی ای خانه ی عروسکی ام

 

چه ساده از بغلم پر کشید بوی مِهر
کجاست فصلِ دبستان کجاست کودکی ام..‌


#آیدین_ساحلی

 

ناگهان

 

شده تمام وجودت شود پر از آزَرم؟
بهم بریزی در خویشْ «ناگهان» از شرم؟

 

اؤلوبدو بیردن اورک تیترسین اوتانماخ‌دان؟
دامارلاری اوشوسون، سن‌ده هی آویشدیراسان؟‌

 

‌«چقدر طاقت؟ تا کی؟ کسی که کم آوَرد»‌
شده که گریه کنی کم بیاوری ای مرد!؟

 

‌نئجه یاغیبدی یاغیش کسمییب یئره سوزولوب-
اؤجور ئوزونده سنین دال‌ با دال سولار دوزولوب؟

 

شده که پر شوی از حس و حالتی مبهم؟
و گريه گریه بریزی نگردد این حس، کم

 

سیزیلدییب بدنین‌ده سوموکلرین بیربیر؟
یاتاندا، فکر و خیالْ قلبیوی نجور سانجیر؟

 

بیا، کنار بیا با من ای دلِ خسته!
سخن بگو دو سه تا کلمه، اِی زبانْ بسته!

 

باغیشلا من سنی چؤخ سیخمایا چکیب سالدیم
باغیشلا کی بیراز آرتیق بو دنیادا قالدیم

 

#آیدین_ساحلی  

 

نمی‌دانم..

 

مثل خیالی در نگاهِ آب‌دارِ من-

من دور هستم از تو و تو در کنار من

 

من ماهی خشکیده و تو ماهتابِ خیس

لطفِ حضورت دلخوشیّ گه‌گُدارِ من

 

آخر مرا دیگر چه به دل کندن از مهتاب

فانوسِ روی آبِ این شب‌های تارِ من

 

در خلوت شب می‌رسانم پیش او خود را

محو نگاهش.. بی‌صدا زاریّ و جار من

 

یک روز دو بال از فرشته قرض می‌گیرم

تا ماه.. با پروازهای بی‌شمارِ من..

 

آخر خیالم می‌بُرد دل از لبِ برکه

می‌دوزدش بر سینه ات با پود و تار من

ـ#ـ

آرام باش ای خسته از این وعده های دور

آرام‌تر ای نبض‌های بی‌قرارِ من!

 

از دستم آسوده شوی روزی «رفیق راه!»

شاید همین شب‌هاست «قلبِ بردبار من!»

 

اصلا نمی‌دانم که یک شب، خواهد آمد یا

شاید که روزی بر سر سنگِ مزارِ من

 

#آیدین_ساحلی